Quel est ton sport préféré?



کلاس را با مرور کاربرد و چگونگی استفاده از il y a و il n’y a pas شروع می کنیم. بازی جدید این طور است: هر کس باید از همکلاسی اش بپرسد در محله شان چه چیز وجود ندارد.
درس امروز در مورد صفت های ملکی است. بچه ها باید مفهوم مالکیت و انواع صفت های ملکی مرتبط با شخص، جنسیت و تعداد (دوست من، خانواده ی شما، ماشین او و… ) را بیاموزند. چه طور این مفهوم را به بچه ها یاد بدهیم و در عین حال مطالب درس های پیشین را هم مرور کنیم؟ استاد از بچه ها می خواهد یک عکس که همراه دوست یا خانواده در تلفن همراهشان دارند، انتخاب کنند و برای آن شرح عکس بنویسند: ” با دوستانم در کافه ای در تهران”، ” در تهران، با برادرم که کنار من ایستاده”، ” با دوستم در حال دیدن فیلم در خانه” و یک به یک عکس های خانوادگی یا دوستانه، شرح حال نویسی می شوند. هر عکسی که در کلاس نشان داده می شود، بعد از خواندن شرح حال ها معنای تازه تری پیدا می کنند. در خلال یادگیری صفت های ملکی، بچه ها اسم دوستان صمیمی شان را می گویند و می فهمیم هر کدام چند برادر یا خواهر دارند.
در بخش دیگر بچه ها یاد می گیرند چه طور در مورد علایق و ترجیحاتشان بگویند و از هم سوال بپرسند. ورزش مورد علاقه، غذای مورد علاقه، شهر و کشور مورد علاقه و…. . استاد از هر فرد می خواهد روی یک برگه یک ستاره بکشند و در پنج سمت آن، پنج علاقه شان را بیان کنند و بعد از تکمیل شدن برگه ها، اطلاعات روی آن خوانده می شود و بچه ها باید حدس بزنند، برگه مال چه کسی است. کسی که اسب سواری، کتاب خواندن، نواختن ویولون، آشپزی کردن و سفر کردن را دوست دارد چه کسی است؟ بچه ها به هم نگاه می کنند و سعی می کنند با اطلاعات و روحیاتی که از سراغ دارند، صاحب ستاره ی پنج پر را پیدا کنند.
کلاس را با آموزش مفهوم Avoir l’air یا به نظر رسیدن به پایان می رسانیم. استاد از بچه ها می خواهد حالا که بچه ها مفهوم این اصطلاح را فهمیده اند، در برگه هایی که بهشان داده بنویسند اگر قرار باشد روزی با یکی از همکلاسی هایشان به سفر بروند، آن فرد چه کسی است و او چه ویژگی هایی دارد که دوست دارند با او همسفر شوند. بچه ها شروع به نوشتن می کنند و از صفات و عبارت avoir l’air برای بیان صفت همکلاسی مورد نظر استفاده می کنند. کلاس با خواندن برگه ها به پایان می رسد و شاید باورتان نشود اما ما هشت جلسه را در کنار هم پشت سر گذاشتیم. خندیدیم و بازی کردیم و یاد گرفتیم! و مهم تر اینکه با هم رفیق شدیم.

Allons_y!



باران می بارد، آنقدر شدید و درشت که در نهایت مجبور می شویم کلاس را در حیاط کوچک خانه موزه ی بتهوون با شمعدانی های قرمز زیبایش رها کنیم و مثل چند جلسه ی قبل، در میان قفسه ی کتاب های مصور برگزارش کنیم.
درس امروز در مورد چگونگی بیان چیزهایی ست که در یک محله وجود دارد یا ندارد. بچه ها با مفهوم il y a و il n’y a pas و مقدار کمیت صفر آشنا می شوند و کم کم یاد می گیرند که از فعل se trouver برای بیان وجود و یافت شدن چیزی در جایی استفاده کنند. همه ی این قواعد با تکرار کاربرد هر کدامشان یاد گرفته می شود و اشتباهات در هر جمله که بچه ها در معرفی محله ی خودشان می سازند، رفته رفته از میان می رود.
تمرین بعدی بچه ها این است که در گروه های کوچک، یک محله ی فرضی را به تصویر بکشند و بیان کنند که در محله ی آرمانی شان چه چیزهایی وجود دارد یا ابدا وجود ندارد. بچه ها محله های کوچک فرضی را می کشند با درخت های فراوان، نزدیک به دریاچه، آدم هایی که با هم دست دوستی می دهند و یا زیر نور آفتاب، با چشم های بسته دراز کشیده اند. محله هایی با رستوران های روشن و دلباز که در آن فقط غذاهای گیاهی سرو می شود. آدم هایی که عجله ندارند و اغلب به جای آنکه پشت فرمان ماشین ها بنشینند، روی زین دوچرخه ها نشسته و وقتی به یکدیگر می رسند، برای هم دست تکان می دهند. هر گروه تصورش را از یک محله ی خیالی کشیده. هر چهار تصویر را روی تابلو قرار می دهیم و بچه ها به هر محله، رای می دهند.
تفریح آموزشی آخر کلاسمان، بازدید از خیابان میرزای شیرازی است. جایی که خانه موزه ی بتهوون در آن قرار دارد. مثل یک گردش علمی و اکتشافی از در خانه موزه ی بتهون بیرون می آییم یک ساعتی است که هوا کاملا آفتابی است. با دقت بیشتری به اطرافمان نگاه می کنیم و چیزهای بیشتری از اِلمان های یک محله می بینیم.چیزهایی که حتی شاید بارها از کنارشان عبور کردیم و درست ندیده بودیمشان. بولوار، یک پارک کوچک، تاب و سرسره، گل ها و درخت ها، جلو تر، یک دکه ی روزنامه فروشی وجود و تقریبا رو به رویش یک مطب دندانپزشکی قرار دارد. قنادی، چند لوازم تحریر فروشی، بعد تر، یک چهارراه، در گوشه ای از آن یک چراغ راهنما می بینیم و بعد از آن یک پمپ بنزین. بهترین راه برای یادگیری و تکرار اسم و جهت مکان های شهری، “دیدن و گفتن” است. باید یاد بگیریم که عناصر طبیعی اطرافمان را به درستی ببینیم. خوب که به اطرافمان نگاه کنیم، می بینیم همه چیز در اطرافمان برای داشتن یک آزمون کوچک کافی است. می توانی در خیابان که راه می روی اسم مکان ها و نوع مغازه ها را به فرانسه بگویی یا بسته به اینکه در چه وضعیتی نسبت به هم قرار دارند( دور از هم، نزدیک به هم، در تقاطع با هم، رو به روی هم و….) از حرف اضافه ی مربوط به مکان استفاده کنی.
سفر کوتاه جالبی را در کنار هم گذراندیم و در نهایت با هیجان تجربه ای از نوع دیگری دیدن و تمرین کردن، با هم خداحافظی می کنیم و برای هم دست تکان می دهیم.


Quel est ton quartier idéal?


اولین جلسه ی سال نود و هشت را در یک روز آفتابی از سر می گیریم. هنوز تعدادی از بچه ها در سفر اند اما نصف بیشتر همکلاسی ها در حال خوش و بش و گفتن تبریک سال جدید و ابراز دلتنگی اند.
کلاس را با مرور آنچه تا پیش از شروع نوروز یادگرفته بودیم، شروع کردیم. چیزی که در سطوح ابتدایی یادگیری زبان بسیار بسیار مهم است، تمرین و تکرار است. باید تمام تلاشتان را بکنید که حداقل روزی یک ساعت با زبان فرانسه در ارتباط باشید. این کار از فراموشی زبان در تعطیلات جلوگیری می کند. معرفی کردن خود، سلام و احوال پرسی، شیوه ی دادن اطلاعات شخصی، بیان اعداد و افعال دسته ی اول را با هم مرور می کنیم. تقریبا همه چیز خوب پیش می رود و کلاس، روان و راحت پیش می رود.
درس امروز در مورد شناخت صفت ها و جایگاه آنهاست. در زبان فرانسه صفت ها عموما بعد از اسم می آیند. درست مثل زبان فارسی. اما خوب! خوب می دانیم که فرانسه، زبان قاعده ها و استثنائات است. استاد توضیح می دهد که برخی از صفت ها هستند که پیش از فعل می آیند و بعضی های دیگر بسته به اینکه پیش یا پس از اسم بیایند، معنای متفاوتی خواهند داشت. با کمک بچه ها صفت هایی را که پیش و پس از اسم می آیند؛ شناسایی می کنیم. لیستی از هر دو نوع صفت ها روی تابلو تکمیل می شود و بعد از شناخت آن ها، بچه ها شروع می کنند به بیان تصورشان از یک محله ی ایده آل. محله های خیالی یا واقعی، شلوغ یا خلوت، با امکانات در دسترس یا کاملا دور از شهر. هر کدام ایده ی خودشان را دارند. می شود که کسی در محله ی ایده آلش چند موزه داشته باشد همراه با چند رستوران. می شود که بار و سوپرمارکت و سینما در محله شان داشته باشند و….
کلاس امروز را با فکر کردن به بهترین محله ای که می توانیم تصورش را داشته باشیم می گذرانیم و یاد میگیریم ایده آل های آدم ها تا چه حد می تواند متفاوت باشد.

Sois autocorrecteur!


جلسه ی پایانی کلاس وراندا در سال نود و هفت را در عجیب ترین شکل آب و هوایی تهران تجربه کردیم. دو ساعت ابتدایی کلاس، آسمان صاف و آفتابی بود و می شد روشنی بهارِ در راه را که از پنجره های کلاسمان به داخل می آمد احساس کنیم و آنقدر از هوای آفتابی پشت پنجره خوشمان آمد که تصمیم گرفتیم دو ساعت بعدی کلاس را در حیاط کوچک خانه موزه ی بتهوون سپری کنیم. اما بعد از چند دقیقه روی دیگر بهار را دیدیم! باران های درشت و ناگهانی آخر اسفند، یعنی بهار دیگری در راه است. این اولین بهاری است که وراندا به خود می بیند.
کلاس را با ارزشیابی خود شروع کردیم. هر زبان آموزی باید برگه های ارزشیابی را صادقانه و بدون هیچ رو دربایستی پر می کرد. بخش مهمی از یادگیری هر زبانی این است که بعد از چند درسی که یاد می گیری به عقب برگردی و ببینی واقعا چند درصد از هر آنچیزی را که یاد گرفتی، می توانی عملا به کار ببری. پر کردن فرم های خودارزیابی یک حسن بزرگ دارد و آن هم اینکه به عینه می بینی نقاط ضعفت کجاست و چه مهارت هایی هنوز احتیاج به تقویت شدن دارند. خیلی از ما هنوز هم از دانسته های نصفه نیمه و تکمیل نشده ی خود ضربه می خوریم. افعالی که هنوز در صرف کردنشان مشکل داریم، کلماتی که هنوز اشتباه تلفظ می کنیم، گرامری که بخشی از آن را به یاد داریم و بخشی دیگر را از یاد برده ایم و به رغم تغییر سطح زبان، هنوز هم اشکال های کوچکی از سطوح قبلی را با خودمان به سطح های بالاتر می بریم. اما چه طور می شود به این نتیجه رسید که دقیقا در چه مبحثی دچار مشکلیم؟ تنها با نمره دادن به خود در هر مهارت و سعی در تکمیل توانایی ها در بخش هایی که در آن کمی ضعیف تریم. تنها در این صورت می توانیم مشکل را شناسایی و حل کنیم.
در بخش دیگر کلاس، استاد تاکید می کند که باید هر کدام از زبان آموزان راهکارهای مناسب خودشان را برای یادگیری هر چهار مهارت نوشتن، خواندن، شنیدن و بیان کردن یادداشت کنند. هر کس بنا بر علاقه ای که دارد، راهکارهای ویژه ای می دهد. از جایگزینی کلمات فرانسه در گفتگوهای روزمره تا تهیه کردن فلش کارتها. بچه ها با هم راهکارهای احتمالی یادگیری هر مهارت را در میان می گذارند و طولی نمی کشد که برای هر مهارت چند راهکار یادگیری داریم.
دو ساعت دوم کلاس را به یادگیری صفاتی برای توصیف محله ی خود می پردازیم. محله، شهرهای مورد علاقه، کشورهایی که برای هر کدام از ما جذاب ترند و علت جذابیتشان را با صفت هایی که در کلاس یاد می گیریم پیوند می زنیم و به یادگیری بخش های مختلف یک محله، ایستگاه مترو، سینما، آرایشگاه، هتل، سبزی فروشی، بقالی و… می پردازیم. کلاس رو به پایان است. آسمان ابری شروع به باریدن می کند. هیچ کداممان تا به حال تهران را این قدر پریشان ندیده بودیم.
کلاس تمام شده، استاد برای هر کدام از ما کارت تبریک سال نو آماده کرده، کارتهای کوچک نقاشی که روی آن نوشته شده:
Joyeux Norouz
این اولین سالی است که بچه های #کلاس_وراندا عید را به هم تبریک می گویند. این اولین نوروزی است که وراندا به خود دیده و فردا، اولین روز از کلاس وراندا در سال نود و هشت خواهد بود.

جلسه ی چهارم کلاس وراندا را با آموزش اعداد بزرگتر از بیست شروع می کنیم. بچه ها ابتدا باید رابطه ی بین اعداد، ریتم و قاعده ی حاکم بر هر عدد را کشف کنند. کمی بعدتر متوجه می شوند که شیوه ی بیان اعدادِ از هفتاد به بعد در فرانسه با کشورهایی مثل بلژیک یا سوییس متفاوت است. کمی که اعداد را با هم تمرین می کنیم، می رسیم به چگونگی دادن شماره ی تلفن. یکی از مهم ترین کاربرد شناخت اعداد، توانایی ثبت شماره تلفن دیگران و یا دادن شماره تلفن خودمان به دیگران است. بچه ها یاد می گیرند که باید رقم های شماره ی موبایلشان را مثل فرانسوی ها دو تا دو تا بیان کنند. اما چه کار کنیم که هم اعداد را مرور کرده باشیم و هم شیوه ی بیان شماره ی تلفن را یاد گرفته باشیم و در عین حال از تکرار اعداد خسته نشویم؟ استاد از بچه ها می خواهد که موبایل هایشان را رو کنند! بعد از بچه ها می خواهد اعدادی را که می شنوند، شماره گیری کنند. شماره موبایلش را دو تا دو تا می خواند و هر که زودتر اعداد را وارد کند و با او تماس بگیرد، برنده است و باید شماره اش را برای بقیه ی بچه ها بخواند. خوب چندتایی شماره در شبکه موجود نبود، صبح جمعه ای چند نفری را هم با شماره گیری اشتباه، بد خواب کردیم اما در نهایت بچه ها طریقه ی بیان شماره ها و اعداد را یاد گرفتند! بخش یادگیری اعداد وقتی کامل شد که آن را با لوتو همراه کردیم. به هر کدام از بچه ها یک یا چند تایی برگه ی اعداد داده شد. استاد عدد روی مهره ها را یک به یک می خواند و بچه ها باید ردیف های اعداد روی ورقه ها را پر می کردند. خوب حواسمان را جمع کردیم تا هیچ عددی را جا نیندازیم و یا تلفظ شماره های شبیه به هم را با هم اشتباه نکنیم، هر که زودتر یک ردیف و بعد یک برگه را کامل می کرد، برنده بود.

حین یاد گرفتن روش بیان تاریخ روز و ماه و سال به فرانسه، استاد یادآوری می کند که امروز هشت مارس است. روی تابلو می نویسد:la journée des femmes و بعد می رسیم به یک نکته ی گرامری و ترجمه ای جالب در تفاوت این عبارت با عبارتِ la journée de la femme که امروزه فعالان برابری حقوق زنان کمتر از آن استفاده می کنند. او توضیح می دهد که وقتی از des به جای de la استفاده می کنیم، درواقع به جای در نظر گرفتن یک هویت واحد برای همه ی زنان، هویت های متفاوت زنان را پذیرفته و به آن احترام گذاشته ایم. این طور بود که ما در کنار یک نکته ی گرامری، با یک ظرافت کلامی و معنایی در زبان فرانسه آشنا شدیم. چیزی که شاید حتی زبان خودمان یا زبان انگلیسی از آن بی بهره باشد.


نکته ی جالب دیگر کلاس این هفته در مورد شیوه ی به خاطر سپردن کلمات بود. چه طور یک کلمه در حافظه ماندگار می شود؟ آیا فقط حفظ کردن واژه ها کافی است؟ چند واژه را با چند بار تکرار یاد بگیریم که فرانسه بلد باشیم؟ چه طور کلمات یک زبان دیگر انقدر به حافظه ی ما آلرژی دارند؟! ما برای بهتر به خاطر سپردن معنای واژه ها چه کار باید بکنیم؟ خوب، خیلی از کلمات، با یک ریشه یابی ساده بسیار زودتر به خاطر سپرده می شوند و بهتر در یاد می مانند. مثلا فعل compter به معنای حساب کردن را چه طور به یاد بسپاریم؟ خوشبختانه ما ده ها کلمه در فارسی داریم که به طور روزمره از آن استفاده می کنیم و اگر بدانیم بسیاری از این کلمات ریشه ی فرانسه دارند، به خاطر سپردن هم خانواده های فرانسوی آن ها برایمان آسان تر می شود. مثل کلمه ی کنتور که صفت فعل copmter است. گاهی برای به خاطر سپردن یک کلمه، می شود با یک ریشه یابی ساده یا با کمک کلمات مشتق شده از آن که معنی شان را می دانیم، کار را آسان تر کنیم یا می شود اصطلاحات و کلمات ترکیبی را شکست و هر جز را به طور جداگانه معنی یابی کرد. گمان می کنم امروز به همه مان حسابی خوش گذشت، البته به جز آن چند نفری که صبح جمعه را با صدای زنگ موبایلشان آغاز کردند!

Quel est votre numéro de téléphone?

جلسه ی سوم را لا به لای کتاب ها و قفسه های بلندی شروع می کنیم که چهار دیوار کلاس را پوشانده اند. بعد از مرور تمرین ها، درس امروز در مورد شناخت کارت های شخصی و معرفی خود شروع می شود. خوب، چه طور انواع کارت ها را به بچه ها آموزش دهیم؟ یک به یک انواع کارت ها و اطلاعات مربوط به هر کدامشان را مرور می کنیم. کارت بانکی، کارت اقامت، کارت ویزیت، کارت شناسایی. بعد از معرفی هر کارت، استاد از بچه ها می خواهد کارت های مشابهی را که در کیفشان دارند، به همدیگر نشان دهند. کارت ویزیت مونا می گوید که او مربی یوگاست. کارت ویزیت محمد می گوید او مسئول فروش است. کارت شناسایی یکی دو نفر از بچه ها را هم می بینیم و حالا بیشتر و دقیق تر از قبل همدیگر را می شناسیم.

حین درس بچه ها به حروفی بر می خورند که مخفف یک کلمه ی فرانسه است، مثل BD. اما چه طور می شود این حروف مخفف را به فرانسه توضیح داد که قابل فهم باشد؟ خوب واقعیت این است که قرار نیست همیشه از کلمات برای توضیح بعضی از مفاهیم یا دستگاه ها، اشیا و وسایل استفاده کنیم. کلمات گاهی ابدا راه دقیقی برای توضیح درست یک واژه نیستند. پس چه کار کنیم؟ باید پناه ببریم به عکس ها. گاهی بهترین راه برای یک معلم یا زبان آموز این است که کلمه ی مورد نظر را در گوگل جستجو کنند و در قسمت عکس ها، به پاسخ سوالشان برسند. حداقل از اینکه در کلاس فرانسه شروع کنی و یک مفهوم را به فارسی توضیح بدهی که بهتر است. مگر نه؟

می رسیم به بخش هیجان انگیز معرفی مشاغل. بچه ها یک به یک توضیح می دهند که شغلشان چیست. یک خانه دار، یک معلم فیزیک، یک مربی یوگا، دو تا مترجم، یک آشپز حرفه ای، یک عکاس ژورنال و چند کارمند داریم. استاد از بچه ها می خواهد دو به دو همدیگر را معرفی کنند. با ضمایر سوم شخص، ملیتها و اسامی مشاغل دیگر که مذکر و مونث اند چه کنیم؟ چه طور تکرارشان کنیم که هم خسته کننده نباشند و هم از یاد نروند؟ بهترین راه بازی است. استاد از بچه ها می خواهد دو به دو، یک فرد معروف را در نظر بگیرند. بعد بدون گفتن اسمش، اطلاعاتی در مورد جنسیت، ملیت، حرفه اش بیان کنند. همه ی ما باید حدس بزنیم اسم فرد مورد نظر چیست. چند دقیقه ای طول می کشد تا همه ی اسم ها را حدس بزنیم. بعد از چند دقیقه بازی، کم کم خطاهای بچه ها در به کار بردن ضمایر و مشاغل کم می شود.
روز آفتابی کلاسمان را طبق معمول در ساعت دو به پایان می رسانیم. بچه ها رفته اند و صندلی ها خالی است. به گمانم کلاس ها تنها جایی اند که می شود درشان یک مربی خوشنویسی یا یک مترجم کتاب نوجوان را در کنار یک آشپز حرفه ای داشت. مگر نه؟ یک جمعیت کوچک متفاوت با یک هدف مشترک: یادگیری زبان فرانسه

Mais comment on peut utiliser les dictionnaires?!

حیاط موزه ی بتهوون را برای بازارچه ی خیریه ی آخر سال مرتب کرده اند، روز جمعه ی به نسبت پر رفت و آمدی است. شاید انتظارش را نداشتیم کسی غیر از خودمان را در نه صبح یک روز تعطیل ببینیم که از خانه با کتاب قرمزش بیرون می زند و در نهایت روی صندلی های سفید کلاس وراندا می نشیند. کلاس را با مرور اعداد شروع می کنیم. کمی که مثل بازیکن های تیم ملی گرم می شویم و سر کیف می آییم، استاد بلافاصله شروع می کند به آموزش جمع و تفریق. یک به یک اعداد را از هم کم و به هم اضافه می کنیم. بعد بازی پیچیده تر می شود. باید هم جمع و هم تفریق انجام دهیم. گاهی با یکی دو اختلاف به عدد مورد نظر نزدیک می شویم. باید اعتراف کوچکی کنیم: ریاضی، صفر!
خوب در کلاس وراندا چه می گذرد؟! یک اتفاق کامل معمولی! در جلسه ی دوم گوگل ترنسلیتت را غلاف می کنی و به لاروس سلام دوباره می دهی! قصه ی دیکشنری از آن بازی همیشگی “بگرد و ببین در کلاس چه اشیایی می بینی” شروع شد. البته به جای آن جز همیشگی ” بعد، از من بپرس که معنا و جنسشان به فرانسه چه می شود”، یک تغییر کوچک به وجود آمد: ” چرا از دیکشنری استفاده نمی کنی؟!”. استفاده از دیکشنری ها که همیشه با اطمینان صد در صد معنی هر کلمه و جنس زبانشناختیشان را صادقانه با ما در میان می گذارند ولی ما همیشه با کمال احترام بهشان، از آن ها فرار کرده ایم. پس کی با آن ها دست دوستی بدهیم؟! در جلسه ی دوم!
متنی که رو به روی بچه هاست یک متن لعنتی عریض و طویل است که آدم را از هر چه زبان فرانسه است بی زار می کند. وحشتناک است! این متن ها را در آزمون های دلف دیده اید؟ آدم احساس می کند، همه قوتش در برابر یک متن رو به تحلیل می رود و در آخر اوست که بانده است. یک شکست فراموش نشدنی! چه کار کنیم؟ به قول استاد شالچی سلاح ها را زمین بگذاریم با متن ها دست دوستی بدهیم. شاید وقتی در مقابل یک متن فرانسه هستی اولین چیزی که باید تصور کنی این است که در دل پاریس یا مونترال یا بروکسل قدم می زنی. تک و تنها. و هیچ راه چاره ای نداری جز اینکه با کمترین چیزی که می دانی، بیشترین اطلاعات را به دست آوری. متن های دلشوره آور هم همین اند. می شود از روی کلمات آشنایی که در دلشان جا گرفته، از عکس ها و پاورقی ها یک چیزهایی از آن دست گیرت شود. خوبی اش این است که حداقل صفر صفر نیستی! رمز خوشبختی: در برابر متنی که ته دلت را خالی می کند، سلاحت را بنداز زمین و فقط سعی کن از آن اطلاعات بگیری. حتی در حد یک کلمه!
کلاس تقریبا به انتها رسیده. بچه ها کاغذ دیواری هایی را که درست کرده اند، تحویل داده اند. سعی کرده اند هر آنچه در این دو جلسه یاد گرفته اند و برایشان مهم بوده است، روی آن پیاده و تزیینش کنند: ختم جلسه با تفریحی که آدم را بعد از چند ساعت کلاس، سرحال می آورد.

dites_moi vos trois mots préférés !


جلسه ی اول وراندا را در یک روز تقریبا سرد شروع کردیم. یک ساعت پیش از شروع کلاس، توی کافه ی موزه ی بتهوون جمع شدیم و در مورد شیوه ی تدریس جلسه ی ابتدایی حرف زدیم. همه چیز خوب پیش می رفت اما هر کدام از ما چهار نفر، یک حس مشترک داشتیم: هیجان توام با دلشوره! استاد شالچی همانطور که آرام چایش را می نوشید توضیح داد این که کمی هیجان زده باشیم کاملا طبیعی است. حتی معروف ترین آدم هایی که هر روز روی استیج ترانه می خوانند، این حس را قبل از هر اجرا تجربه می کنند. فکر کردم برای استاد، بعد از تجربه ی سال ها تدریس این حس شبیه پیدا کردن یک چیز شگفت میان یک ریتم روتین باشد و آن چیز شگفت همیشه و همیشه خود انسان است. یک دانشجوی جدید، دنیای جدیدی را با خودش به کلاس می آورد.

اولین چیزی که استاد بعد از ورودش به کلاس از بچه ها خواست این بود که همه ی کلماتی را که شنیده اند و فکر می کنند فرانسوی است، بیان کنند. نتیجه ی تلاش سیزده زبان آموز یک تابلوی پر از کلمه ی فرانسوی بود! حتی برای منی که نزدیک به دو سال است با زبان فرانسه در ارتباطم، هنوز برایم دیدن یک تابلوی پر از کلمات فرانسه که احتیاجی به یادگیری شان نداری، وجد آور است. اینجاست که آدم می فهمد، هیچ وقت احتیاجی نیست از صفر صفر شروع کنی. همیشه از هر زبان چند کلمه ای به گوشَت خورده. البته فرانسه بسیار بیشتر!

کلاس ادامه پیدا می کرد و ما رسیدیم به آن نقطه که بچه ها باید یاد می گرفتند چه طور معنای کلمه ای فارسی که در ذهنشان دارند را به فرانسه از ما بپرسند. و خوب چه طور شروع کردیم؟ واقعا چه چیز جالب تر از آن است که آدم یاد بگیرد که معنای سه کلمه ای که زندگیش حول محور آن می گردد، به فرانسه چه می شود؟ کار، سفر، بچه، خانه داری، ورزش، سلامتی، سفر و حتی چانه زنی و تناقض! کلماتی که شاید از بس در روز به آن فکر می کنیم، که زودتر از هر کلمه ی دیگر به ذهن متبادر می شوند و خوب، چه بهتر که معنایش را در بقیه ی زبان ها هم بدانیم. مگر نه؟

کلاس پیش می رود و بچه ها خوب با هم کنار می آیند تقریبا هر کس با بغل دستی اش دوست شده. کم کم اسم همدیگر را یاد گرفته ایم اما گاهی اشتباه می کنیم. خوب چه کنیم؟ وقت تمرین اعداد، استاد توپ کوچکی از کیفش در می آورد. به همه ی ما یک عدد می دهد. من هفتم. ندا هشت، مونا نه، شهرزاد ده، استاد هفده. توپ دست هر کس که باشد باید یک عدد انتخاب کند و توپ را به سمت صاحب عدد بیندازد. استاد خودش ایستاده و اوضاع را کنترل می کند. هر وقت اسم و شماره ی همکلاسی ها یادمان رفت، با صدای بلند یادآوری می کند.

ساعت دو و کلاس تمام شده. به نظر می آید همه از آن پوسته ی خشک و رسمیمان بیرون آمده ایم. هنوز هوا سرد است اما فکر می کنم همه دلگرمیم به چیزی که دارد در این کلاس شکل می گیرد: دوستی و زبان آموزی.