مشاغل زبان در ایران، از جمله تدریس و ترجمه با وجود این که همیشه مورد نیاز هستند. ولی اغلب موقت، گذرا و فاقد امینت شغلی هستند؛ به این خاطر بسیاری از دانش­ آموخته ­های زبان، پس از تلاش در زمینه­های مختلف، از خیر ماجرا می­گذرند و با یافتن شغلی در زمینۀ غیرمرتبط عطایش را به لقایش می­بخشند. در این میان، کسانی ­که در زمینۀ ترجمه فعال هستند، می­توانند به شغل مترجمی رسمی قوۀ قضاییه دل خوش کنند. چرا که هم از موقعیت اجتماعی مناسب برخوردار است، هم از لحاظ مالی و امنیت شغلی اوضاع بسیار مناسب­تری دارد.

ناگفته پیداست که برای چنین شغلی، متقاضیان بی­شمارند و راهی به نسبت دشوار پیش روی مشتاقان این عرصه است. افزون بر این­که، مانند همیشه، به دلیل ضعف دستگاه­های دولتی در اطلاع ­رسانی، اطلاعات معتبری را هم نمی­توان دربارۀ چند و چون کار، جویا شد. همان طور که تلاش من هم به شخصه بی­ فرجام بود.

به این علت پس از گذراندن مراحل طولانی، گفتم شاید بد نباشد که شما را هم در جریان کار بگذارم. تا اگر زمانی خواستید اقدامی در این زمینه انجام بدهید، راه برایتان هموارتر باشد.

برای شرح کامل ماجرا باید کمی داستان خودم را برایتان بازگو کنم. من از سال ۱۳۹۰ تصمیم گرفتم خودم را برای آزمون آینده مترجمی رسمی آماده کنم؛ با این که هیچ اطلاعی از زمان برگزاری آن نداشتم. فقط می­دانستم آخرین بار سال ۱۳۸۵ برگزار شده است. پیش خود گفتم، خب زمان که زیاد است. یک واژه ­نامۀ حقوقی هم که دارم، می­روم تمام کلماتش را حفظ می­کنم و حفظ هم کردم. البته با شیوۀ فلش کارت و مرور مداومشان در طی یک یا دو سال.

اواخر سال ۱۳۹۳، با خبر شدم که قرار است برای آزمون دادگستری که در تاریخ ۰۹/۰۵/۱۳۹۴ برگزار شود، از متقاضیان ثبت­نام به عمل بیاورند و این خبر هم از طریق انجمن مترجمان ایران به من ایمیل شد. به شما هم توصیه می­کنم برای از دست ندادن این خبرها، در لیست ایمیلی این انجمن یا انجمن­های دیگر ترجمه عضو شوید. ثبت نام به صورت آنلاین بود و البته برای متقاضیان چند شرط هم داشت که شرحش در پایین آمده است.  مهم­ترینش حداقل سن ۲۵ سال و داشتن کارت پایان خدمت بود. البته به شرطی که سوء پیشنه نداشته باشید و زبانم لال اهل دود و دم نباشید!

  • دارا بودن حداقل ۲۵ سال تمام تاآخرين روزثبت نام.
  • نداشتن پیشینه مؤثر کیفری.
  • عدم اعتیاد به مواد مخدر و روانگردان و مشروبات الکلی.
  • دارا بودن مدرک پایان خدمت وظیفه عمومی و یا معافیت قانونی دائم برای آقایان (تاريخ پايان خدمت يامعافيت تاتاريخ ۱۳۹۴/۵/۹ قابل قبول است.
  • داوطلبان متقاضی می بایست تا تاريخ ۱۳۹۴/۵/۹ ۰۵/۰۹/۱۳۹۴ در مقطع تحصیلی اعلام شده فارغ التحصیل شده باشند.
  • اشتهار به امانتداری و وثاقت.
  • عدم اشتهار به فساد اخلاقی و عقیدتی.
  • عدم محکومیت به انفصال از خدمات دولتی.

خان اول: آمادگی و منابع آزمون

از اینجا به بعد آماده ­سازی برای آزمون وارد مرحلۀ جدی شد. بعضی انجمن­ها از جمله کانون مترجمان رسمی ایران و یا همان انجمن مترجمان ایران، اقدام به برگزاری دوره­های آمادگی برای آزمون مترجمی رسمی کردند. ولی به کار من نمی ­آمد؛ چون این دوره ­ها فقط برای زبان انگلیسی بود، در حالی­که من متقاضی زبان فرانسه بودم. شما هم اگر می­خواهید مترجم رسمی در زبانی غیر از انگلیسی باشید، باید کفش آهنی بپوشید و خود به دنبال منابع بروید. چون به واقع هیچ منبع مکتوب یا شفاهی در دسترس نیست.

با این­که غالب کار مترجمان رسمی، فرم زنی یا ترجمۀ اسناد پرکاربرد مانند شناسنامه یا مدارک دانشگاهی است، ولی در هیچ کدام از مراحل آزمون، از متقاضی خواسته نمی شود تا سندی را ترجمه کند و این کار را دشوارتر می­کند. من به شخصه در ابتدا سراغ معاهده ­های بین ­المللی رفتم.  سعی کردم، با دقت بخوانمشان و لغاتشان را به خاطر بسپارم؛ مانند اعلامیه حقوق بشر یا کنوانسیون حقوق کودک. که البته بعداً مشخص شد برای قسمت کتبی امتحان، بیشتر سراغ متونی می­روند که ترجمه ­شان موجود است. مانند خود قانون اساسی ایرانی که ترجمۀ فرانسۀ آن در اینجا موجود است. یا قسمتی از قانون مدنی­ فرانسه که با عنوان عقود و تعهدات قراردادی بطور کلی و الزامات بدون قرارداد از قانون مدنی فرانسه از انتشارات گنج دانش ­توسط محمد علی نوری به فارسی ترجمه شده است.

این کتاب بسیار مهم است، چون بیشتر پرسش­های آزمون مربوط به قراردادهاست. به زبان فرانسه نیز کتب متعددی، در زمینۀ آموزش مسائل حقوقی به چاپ رسیده است، که مطمئناَ برای شناخت لغات تخصصی حقوقی بسیار مفید هستند. مانند کتاب Le Français Juridique از انتشارات Hachette. همچنین سایت واژه­ نامۀ حقوقی فرانسه که به صورت کامل لغات تخصصی را توضیح داده است. بی­ شک داشتن یک فرهنگ حقوقی فرانسه فارسی نیز ضروری است. یکی از جدیدترینشان فرهنک لغات حقوقی به تألیف محمدکاظم لطفی و وحید کوثری از انتشارات درسا است.

 

خان دوم: روز آزمون

روز آزمون در حدود ۷۰۰۰ شرکت­کننده برای زبان­های مختلف حضور داشتند. در ابتدا قسمت تستی شامل صد سئوال و سه بخش گرامر، واژگان و درک مطلب بود. سئوالات تخصصی و به نسبت دشوار بودند و کسی که مطالعۀ حقوقی نداشت، نمی توانست پاسخ چندانی بدهد. قسمت کتبی شامل ترجمۀ ۱۳ پاراگراف بود، که ۸ تای نخست آن فارسی به فرانسه و ۵ تای انتهایی فرانسه به فارسی بودند. استفاده از واژه نامه مجاز بود. ولی تلاش کنید واژه نامه های محدود و تخصصی با خود به همراه داشته باشید. چون در ۶۰ دقیقه زمان کمتر می­توان به واژه ­نامه مراجعه کرد؛ افزون بر این­که، اندک بودند کسانی که توانستند تمام پاراگراف­ها را تا به انتها ترجمه کنند. من هم در یک دقیقۀ آخر توانستم ترجمه ها را تمام کنم.

خان سوم: انتظار، انتظار و باز هم انتظار

اشتباه نکنید قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود. قرار بود ابتدا پاسخ های بخش تستی را تصحیح کنند و اگر حد نصاب را متقاضیان بدست می­آوردند، قسمت کتبی آزمون را برایشان تصحیح کنند. اگر اشتباه نکنم آبان ماه یا آذر ماه نتایج قسمت تستی را اعلام کردند. البته به دلیل دشواری سئوالات، ظاهراً حد نصاب را کمی پایین­تر آورده بودند.

اسفند، نتایج بخش کتبی را اعلام کردند. در اعلامیه ادارۀ امور مترجمان بر روی سایت www.ekfam.ir آمده بود که افراد پذیرفته شده باید در مصاحبۀ علمی در سال آینده شرکت کنند. قرار شد تاریخ مصاحبۀ متعاقباً اعلام شود. اواخر فروردین ۹۵ تاریخ و زمان مصاحبه ­ها مشخص شد.  منتها با این خبر بد که سه کتاب برای مصاحبه معرفی شد که باید در مدت زمانی حدود یک ماه هر سه را مطالعه می­کردیم: ۱٫ فارسی عمومی ۲٫ مقدمات علم حقوق ۳٫ مجموعه قوانین و مقررات مترجمان رسمی. که هر سه کتاب در اداره امور مترجمان رسمی واقع در تهران تهران –میدان حسن آباد –جنب آتش نشانی –کوچه سیدصدری –پلاک ۴۸ برای تهیه موجود بود.

خان چهارم: روز مصاحبه

در جلسۀ مصاحبه اگر اشتباه نکنم سه نفر از اساتید دانشگاه تهران و یک نفر از ادارۀ مترجمان رسمی حضور داشتند. طبق روال مرسوم، خودم را معرفی کردم و از تجربیاتم گفتم. خیلی مشتاق بودند که بدانند آیا در زمینۀ حقوقی قبل فعالیتی داشتم یا خیر. سپس دربارۀ ترجمه و زبان حقوقی سئوالاتی پرسیدند که تفاوتش با سایر ترجمه­ ها چیست. در قسمت بعدی یکی دیگر از اساتید فهرستی از واژه­ها در اختیار داشت که معادلش را به فارسی یا فرانسه می پرسید. ناگفته نماند که اشکالاتی در این سئوال­ها نیز وجود داشت چرا که اساتید زیاد دانش حقوقی فرانسه نداشتند.

در قسمت بعدی نیز دو پاراگراف دادند که به هر دو زبان ترجمه کنم. ابتدا می­خواستند نگاهی بیاندازم و توضیحی بدهم، سپس حدود ۵ دقیقه زمان برای ترجمه­شان دادند. کلماتی که در کتاب مقدمات علم حقوق آمده بود، در این قسمت بسیار کارآمد بود. در انتها نیز در مورد انتخاب کلمات در ترجمه، سئوالاتی می­کردند. که چرا فلان کلمه را استفاده کردی و دیگری را نه و بیشتر با لیستی که در پیش رو داشتند مقایسه می­کردند.

خان پنجم: اعلام نتایج نهایی

بعد از این، نوبت طولانی­ ترین انتظار ما می­رسد. پس از مصاحبه در خرداد، با این بهانه که منتظر استعلام­ نهادهای مختلف هستند، ما را تا بهمن منتظر نگه داشتند.  همان بهمن هم در قسمت اعلام نتیجۀ برخی داوطلبان، در دست بررسی درج شده بود، چرا که هنوز نتایج استعلامشان نیامده بود. سپس دوباره به اداره مراجعه کردیم جهت انجام دورۀ کارآموزی. از آنجایی که مترجم خاصی مورد نظرم نبود، ترجیح دادم نزد مترجمی دورۀ کارآموزی­ام را بگذارنم که به محل کار و خانه ­ام نزدیک­تر باشد. آن­ها هم یکی از مترجمان با سابقه را به من معرفی کردند.

خان ششم: کارآموزی

من از قبل هیچ ایده ­ای دربارۀ چگونگی گذراندن دورۀ کارآموزی نداشتم و نگران بودم که زیاد وقتم را بگیرد. چون مدتش هم سه ماه بود. در اولین برخورد مترجم خبره یادآور شد که آزمون اخیر، دشوارترین آزمون ادوار گذشته بوده است. در گذشته حتی افراد فقط و فقط از طریق سئوالات تستی و در زمینۀ زبان عمومی برگزیده می شدند. چون کار ترجمۀ فرانسه زیاد نیست، قرار شد هر وقت کار حائز اهمیت رسید، برای من ایمیل کنند تا من ترجمه کنم. شاید تعداد کارهای ارسالی به عدد ده رسید و خوشبختانه نیاز به حضور من نبود، و وقتی را از من نگرفت.

از ما خواسته بودند که یک کپی از مدارک و ترجمه­هایمان را برای دورۀ کارآموزی تحویل اداره بدیم. که در پایان گفتند، نیازی نیست، پیش خودتان بماند! بعد همان طور که قبلاً اعلام کرده بودند مدرک ICDL را برایشان بردم. البته من در کلاسهایش شرکت نکردم، بلکه خودم از طریق یوتیوب یادگرفتم و در یکی از مراکز آزمونش را دادم. که آن­هم برخلاف تصورم اصلا ساده نبود. بعد هم نامۀ درخواست گواهی عدم اعتیاد دریافت کردیم و قرار شد نتیجه­اش را هر چه زودتر تحویلشان بدهیم.

خان هفتم: تحلیف و شروع به کار

و ما باز هم صبر کردیم تا در مهر ۹۶ یعنی پس از ۲۶ ماه، مراسم تحلیف برگزار شد و پروانه­ ها را تحویلمان دادند. البته در مراسم اعلام شد که به زودی آزمون دیگری برگزار خواهد شد، چون هنوز مترجم در بعضی از زبان ها و استان ها کم است. کار تمام نشده بود. چرا که باید برای پروانه تمبر باطل می­کردیم، که هزینۀ آن برای مدت سه سال یک میلیون و پانصد هزار تومان بود.

سپس مهر مترجم رسمی و مهر کپی برابر اصل را در جایی که اداره معرفی کرد ساختیم. بعد برای اخذ سربرگ و عضویت، به کانون مترجمان رسمی مراجعه کردیم و برای عضویت هزینۀ ۲۰۰ هزار تومانی و برای سربرگ حدود ۴۰ هزار تومان پرداخت کردیم. سپس برای دریافت سربرگ از چاپخانۀ روزنامۀ اطلاعات واقع در خیابان میرداماد، نامه­ای به ما دادند. پس از تصمیم­ گیری دربارۀ انتخاب دارالترجمه، آن دارالترجمه را به اداره معرفی کردم، و برای استعلامات ازشان بارکد دریافت کردم. البته خودم هم می­توانستم دارالترجمه تأسیس کنم که تصمیم گرفتم فعلاً برای آشنا شدن با نحوۀ کار در جایی دیگر مشغول به کار شوم.

این بود خلاصۀ آن­چه بر ما گذشت. فراموش نکنید اگر دوست دارید در این زمینه کار کنید باید از همین روز قسمتی از وقت خودتان را برای موفقیت به این کار اختصاص بدهید. یادم هست، همان ابتدا که شروع به مطالعه کردم یکی از دوستانم گفت، از کجا معلوم که پارتی­ بازی نکنند؟ گفتم من سعی می­کنم طوری امتحان بدهم که نتوانند پارتی­ بازی کنند. و خوشبختانه، هر بدی این آزمون داشت، خبری از پارتی­ بازی نبود و افراد بر اساس شایستگی­شان انتخاب شدند.

اهل آنجایم

محمود درویش

 

اهل آنجایم،

خاطراتی دارم.

به دنیا آمده‌ام آن سان که دیگران به دنیا می‌آیند.

مادری دارم و خانه‌ای سراسر پنجره.

برادرانی دارم، دوستانی و زندانی با پنجره‌ای سرد.

موجی دارم که مرغان دریایی ربوده‌اندش.

چشم‌انداز مورد‌علاقه‌ام را دارم.

از آن من است علفی هزر، ماهی در نهایت کلمه،

خوراکی برای پرندگان و درخت زیتونی نامیرا.

بر زمین آمده‌ام پیش از آنکه شمیرها فرود آیند بر بدنی و سوری برآن برپا کنند.

من اهل آنجایم.

آسمان را به مادرم بازخواهم گرداند وقتی می‌گرید برای او

و من می‌گریم

تا که ابرهم

مرا  بازشناسد.

فرا گرفته ام تمام کلمات درخور دادگاه خون را، برای شکستن قوانین.

همه چیز را از زبان آموخته‌ام و از هم شکافته‌امش تا یک کلمه بسازم:

وطن.

 

ترجمه: مصطفی شالچی

Je suis de là-bas

Je suis de là-bas,

J’ai des souvenirs.

Je suis né comme naissent les gens.

J’ai une mère et une maison pleine de fenêtres.

J’ai des frères, des amis et une prison avec une fenêtre frisquette.

J’ai une vague que les mouettes ont dérobée.

J ’ai mon paysage favori.

J’ai un chaume, une lune au bord extrême du mot,

de la nourriture pour les oiseaux et un olivier immortel.

Je suis venu sur terre avant que les épées ne touchent un corps et en fassent un festin.

Je suis de là-bas.

Je rends le ciel à sa mère quand il pleure pour elle et moi je pleure pour que le nuage

me reconnaisse à son retour.

Pour rompre les règles j’ai appris tous les mots appropriés à la justice de sang.

J’ai tout appris de la langue, je l’ai démêlée pour former un seul mot: patrie.

مرده

از مجموعه داستان های  کوتاه ” دست چپِ” گی دو موپاسان

 

به طرز دیوانه واری دوستش داشتم. چرا دوست داریم ؟  آیا عجیب است در این دنیا جز موجودی دیگر ندیدن، درذهن جز فکری نداشتن، در قلب جز آرزویی و در دهان جز اسمی :

اسمی که چون آب چشمه دائما ،اعماق روح را بالا می برد، اسمی که بر لب ها سوار می شود، می گوییم و باز می گوییم، ،آن چنانکه دعا می خوانیم، بی وقفه، همه جا زمزمه می  کنیم.

داستانمان را اصلا تعریف نخواهم کرد.عشق فقط در آن وجود دارد، همیشه همان است .او را ملاقات کردم و عاشقش شدم. همه اش همین است. مدت یکسال در عطوفتش، آغوشش ،نوازشش، نگاه اش، پیراهن هایش، گفتارش زندگی کرده بودم، پیچیده شده، پیوند خورده ،زندانی شده در تمامی چیزهایی که از او ناشی می شد، از مَنشی آنقدر کامل که دیگر نمی  دانستم شب است یا روز، مرده ام یا زنده، روی زمی ن  قدیمی ام یا جایی دیگر.

و حالا او مرده است. چگونه ؟ نمی دانم، دیگر نمی دانم .

شبی بارانی ، خیس شده بازگشت،  فردای آن روز، سرفه می کرد. تقریبا یک هفته سرفه کرد  و بستری بود.

چه اتفاقی افتاده است؟ دیگر هیچ نمی دانم .

پزشکان می آمدند، می نوشتند، می رفتند. داروهایی با خودشان می آوردند : زنی آنها را به او می خوراند.دستانش گرم، پیشانی اش داغ و تر بود و نگاهش درخشان و غمناک. با

اوحرف می زدم، جوابم را می داد. چه چیزی به یکدیگر می گفتیم ؟ دیگر نمی دانم. همه چیز را از یاد برده ام ،همه چیز را، همه چیز! او مُرد، نف س کوتاهش را به خوبی به یاد می آورم،  نفسی کوتاه و بسیار ضعیف، آخرین اش را. پرستار گفت :” آه” !  فهمیدم، فهمیدم.

چیز دیگری نمی دانم. هیچ چیز . کشیشی را دیدم که این کلمه را بیان کرد : “معشوقیتان”. به  نظرم آمد که به او ناسزا می گفت .چرا که دیگراو مرده بود  و ما حق دانستن این را نداشتیم.

او را بیرون کردم. کسی دیگری آمد، بسیار خوب و مهربان بود.وقتی درباره او با من حرف  می زد، گریه کردم.

درباره هزاران چی ز مراسم خاکسپاری با من مشورت کردند. دیگر نمی دانم. با

این وجود تابوت را به خوبی به یاد دارم، سر وصدای ضربات چکش را وقتی که میخ  درونش می زدند .آه ! خدا ی من !

به خاک سپرده شد ! به خاک سپرده شد! او ! در این گودال ! چند نفر آمده بودند، دوست دخترهایش. خود را نجات دادم. دویدم. مدتی مدید در کوچه ها راه رفتم. سپس به خانه ام  بازگشتم. روز بعد رهسپار سفری شدم .

دیروز به پاریس بازگشتم. وقتی اتاقم را دوباره دیدم، اتاقمان، تختمان، اثاثیه مان، تمام این خانه ای که باقی مانده بود، تمام چیزهایی که از زندگ ی موجودی پس از مرگ باقی می ماند،  به خاطر بازگش ت اندوهی شدید که می بایست پنجره را بازکرده و خود را به خیابان پرت  می کردم، کوتاهی کرده بودم .

در حالی که دیگر نمی توانستم میان این چیزها بمانم، این دیوارهایی که او را محصور کرده بودند، پناه داده بودند ،آنهایی که می بایست در ترک های نامحسوسشان هزاران اتم از او، از گوشت تنه اش و از نفس اش را نگاه داشته باشند، کلاهم را برداشتم تا خود را نجات دهم .

ناگهان هنگام رسیدن به در، از مقابل شیشه ی بزرگ  ورودی گذشتم شیشه ای که او آن را

آنجا قرار داده بود تا خودش را ببیند، از نوک سر تا پا، هرروز، در حا ل  خارج شدن،تا ببیند  آرایشش به او می آید، درست و زیبا هستند، از پوتین ها گرفته تا آرایش موهایش.

تمیز و مرتب روبروی این آینه ای که اغلب اوقات او را منعکس کرده بود، توقف کردم .

اغلب اوقات، اغلب اوقاتی  که می بایست تصویرش را هم حفظ کرده باشد .

و آنجا، لرزان ،با چشمانی میخکوب شده برشیشه ایستاده بودم،رو ی  شیشه ای صاف، عمیق، و خالی، اما دربردارنده ی همه چیز او، مالکیتی به اندازه ی من ونگاه عاشقانه ای به همان اندازه. به نظر آمد که این شیشه را دوست می داشتم، لمسش کردم، سرد بود. آه ! خاطره !

خاطره ! آین ه  دردناک، سوزان، زنده، و وحشتناکی که باعث رنجیدن عذاب ها می شود.

خوشحال انسانهایی که قلب، چون شیشه ای که می لغزد و انعکاس ها را پاک می کند، تمام چیزهایی را که دربردارد از یاد می برد، تمام چیزهایی که مقابل او گذشته است، تمام

چیزهایی را که در خودش تماشا کرده است، نگاه کرده ، در محبت اش، در عشقش ! آه چقدر  زجر می کشم!

بیرون آمدم بی آنکه بدانم و بر خلافم بی آنکه مایل به دانستنش باشم به سوی قبرستان رفتم .

به راحتی قبرش را پیدا کردم، صلیبی مرمری با این نوشته ها : ” دوست داشت، دوست  داشته شد و مُرد.”

او آنجا بود، آن پایین، پوسیده ! چه وحشتی ! پیشانی بر خاک، هق هق کنان گریه می کردم .

مدتی مدید آنجا ماندم، طولانی. سپس دیدم که شب فرا رسیده. اکنون میلی عجیب، دیوانه، می ل معشوقی نا امید بر من چیره گشت. می خواستم شب را ، آخرین شب را نزدیک او بگذرانم تا بر مزارش اشک بریزم. اما مرا احتمالا می دیدند و بیرونم می کردند. چه کنم ؟ حیله ای به کار بستم. بلند شدم و شروع کردم به پرسه زنی در این شهر گمشده ها. می رفتم و می رفتم .

چقدر این شه ر  کوچک در کنار آن دیگری، شهری که ما زندگی می کنیم، کوچک بود. و با وجود این چقدراین مردگان تعدادشان بیشتر از زنده هاست. باید منازل مرتفع، خیابان ها، یک عالمه میدان داشته باشیم تا چهار نسلی را که در عین حال روز را می بینند، آب چشمه ها و  شراب انگور می نوشند و نان               می خورند.

و برای تمام نسل های مردگان، برای تمام نمودا ر انسانیت پایین رفته تا ما، تقریباً هیچ چیز، دشتی ، تقریبا هیچی! زمین آنها را از سر خواهد گرفت و فراموشی محوشان می کند .

خدانگهدار تا ابد!

در انتها ی گورستان ساکن شده، ناگهان گورستا ن متروکه ای را دیدم، که فوت شدگان قدیمی اش یکی شدن با خاک را به اتمام رساندند. آن گورستان مملو از رزهای آزاد، سروهای  تنومند و سیاه، باغ ی  نمناک و فوق العاده اطعام شده با گوشت انسانی بود.

تنها بودم، کاملا تنها.میان درختی سبز کز کردم.  خودم را در آنجا، میان شاخه های پهن و تاریک کاملا پنهان کردم. و چنگ زنان به تنه ی درخت، چون غرق شد ن  کشتی که خرده  ریزهایش بروی آب دریا شناور می شود، انتظار می کشیدم.

وقتی شب تاریک بود ، بسیار تاریک، پناهگاهم را ترک گفتم وبا قدم های آرام و بی صدا  روی این زمین پر از مرده شروع به راه رفتن کردم.

طولانی مدت پرسه زدم، طولان ی  طولانی. او را نمی یافتم. بازوانی گشوده، چشمانی باز، با دستانم، پاهایم، زانوانم، سینه ام ،و نیز سَرم با قبرها برخورد می کردم و بی آنکه او را بیابم ،پیش می رفتم. لمس می کردم، دست میزدم چون کوری که به دنبال راهش می گردد، به

سنگ ها، صلیب ها، نرده ها، حلقه های شیشه ای و حلقه های گ ل پژمرده. اسامی را با  انگشتانم در حال گشت زدن می خواندم. عجب شبی ! عجب شبی ! او را نیافتم .

ماه وجود نداشت ! عجب شبی ! می ترسیدم، ترسی وحشتناک در این کوره راه، میان این دو خ ط قبرها ! قبرها ! قبرها ! همواره قبرها !  چپ و راست ، مقابلم، اطرافم، همه جا ، قبرها ! رو ی یکیشان نشستم، چون دیگر توان راه رفتن نداشتم آنقدر که زانوانم را خم می کردم .

صدای تپ ش قلبم را می شنیدم ! و هم صدای دیگری را. چه چیز ؟ صدا ی  مبه  م غیر قابل بیانی را .این صدا در س ر دیوانه ام بود ؟ یا زیرزمی ن رمز آلود، در این شب نفوذ ناپذیر، ز  یرزمین    پاشیده شده از دان ه جنازه های انسانی ؟ اطرافم را نگاه می کردم.

چند وقت است که اینجا مانده ام ؟ نمی دانم .به خاطر تر س زیاد فلج شده بودم. مست از  وحشت، آماده بودم تا فریاد بزنم، بمیرم .

و ناگهان به نظرم آمد که تخته سنگ  مرمرایی که روی آن نشسته بودم حرکت می کرد. دقیقا ،او تکان می خورد، انگار که او را بلند می کردند .با جستی خودم را روی قبر مجاور پرت کردم و دیدم، بله  سنگی را دیدم که چند لحظه پیش آن را ترک کردم، کاملا به سمت راست بلند می شد. و مرده ای ظاهر شد، اسکلتی عریان با پشتی خمیده که آن سنگ را جابه جا میکرد. می دیدم، خیلی خوب می دیدم، هرچند که ش ب عمیقی بود. توانستم روی صلیب را

بخوانم: ” اینجا ژاک الُیوان آرمیده است که در۵۱ سالگی مرحوم شده. دیگران را دوست می  داشت، راستگو و خوب بود و در آرامش پروردگارش فوت کرد.”

اکنون مرده هم چیزهای نوشته شده روی قبرش را خواند. سپس سنگی از راه  برداشت.

سنگی کوچک و تیز، و با دقت شروع به خراشیدن این چیزها کرد. آنها را به آرامی و به طور کامل پاک کرد در حالی که از چشما ن خالی اش جایی را که همین چند لحظه پیش حکاکی شده بود را نگاه می کرد. و با انتها ی استخوانی که انگشت سبابه اش وجود داشت ، حروف نورانی ایی چون خط هایی که با انتها ی کبریت به دیوار ها ترسیم می کنیم،

نوشت :” اینجا ژاک اوُلیوان آرمیده است که در ۵۱ سالگی مرحوم شده. به خاطر سنگ دلی هایش، مرگ  پدرش را تسریع کرد تا وارث او گردد، زنش را اذیت می کرد،به فرزندانش آسیب می رساند، همسایگانش را گول می زد ،وقتی می توانست دزدی می کرد و در بدبختی و محنت جان داد.” وقتی نوشتن اش تمام شد، بی حرکت اثرش را تماشا کرد.وقتی برمیگشتم، دیدم که تمامی قبرها باز شده بودند و تما م  جنازه ها از آن بیرون آمده، همگیشان دروغ های نوشته شده توس ط والدینشان را بروی سنگ  تشییع جنازه پاک کرده بودند تا حقیقت را دوباره  برقرار سازند .

و دیدم که همگیشان جلادان نزدیکانشان بودند، بد خواه، بی نزاکت، ریاکار، دروغگو، حیله گر، افترا زن، و حسود که دزدی می کردند، می فریفتند، تمام اعمال شرم آور را به آخر

رسانده بودند، تمام این اعمال پلید، این پدران خوب، این همسران با وفا، این پسرا ن فداکار،  این دختران جوا ن پاکدامن، این تاجرا ن درستکار، این مردان و زنا ن سرزنش نشدنی.

همگی در عین حال، در ابتدا ی اقامتگاه ابدیشان، این حقیق ت ظالمانه، وحشتناک و مقدس را  که همه از آن بی خبر هستند یا در زمین، خودشان را به خبری می زنند می نوشتند .

فکر می کردم که او هم باید این حقیقت را روی قبرش ترسیم کرده باشد. و اکنون بی هیچ ترسی، دوان دوان میان تابوت های نیمه باز، جنازه ها، اسکلت ها به سوی او می رفتم، با  اطمینان از اینکه به زودی او را خواهم یافت.

او را از دور شناختم، بی آنکه چهره پیچیده در کفن اش را ببینم .

و بر صلیب مرمرای که همین چند لحظه پیش خوانده بودم :” دوست داشت، دوست داشته شد  و مرد”.

دیدم که :

“یک روز برای فریفتن معشوقه اش خارج شده بود. زیر بارش باران سردش شد و مرد “.

 

به نظر رسید که روز بعد مرا بی جان، نزدی  ک قبری از روی زمین برداشتند.

 

La morte

Guy de Maupassant

Je l’avais aimée éperdument ! Pourquoi aime-t-on ? Est-ce bizarre de ne plus voir dans le monde qu’un être, de n’avoir plus dans l’esprit qu’une pensée, dans le cœur qu’un désir, et dans la bouche qu’un nom : un nom qui monte incessamment, qui monte, comme l’eau d’une source, des profondeurs de l’âme, qui monte aux lèvres, et qu’on dit, qu’on redit, qu’on murmure sans cesse, partout, ainsi qu’une prière.

Je ne conterai point notre histoire. L’amour n’en a qu’une, toujours la même. Je l’avais rencontrée et aimée. Voilà tout. Et j’avais vécu pendant un an dans sa tendresse, dans ses bras, dans sa caresse, dans son regard, dans ses robes, dans sa parole, enveloppé, lié, emprisonné dans tout ce qui venait d’elle, d’une façon si complète que je ne savais plus s’il faisait jour ou nuit, si j’étais mort ou vivant, sur la vieille terre ou ailleurs.

Et voilà qu’elle mourut. Comment ? Je ne sais pas, je ne sais plus.

Elle rentra mouillée, un soir de pluie, et le lendemain, elle toussait. Elle toussa pendant une semaine environ et prit le lit.

Que s’est-il passé ? Je ne sais plus.

Des médecins venaient, écrivaient, s’en allaient. On apportait des remèdes ; une femme les lui faisait boire. Ses mains étaient chaudes, son front brûlant et humide, son regard brillant et triste. Je lui parlais, elle me répondait. Que nous sommes-nous dit ? Je ne sais plus. J’ai tout oublié, tout, tout ! Elle mourut, je me rappelle très bien son petit soupir, son petit soupir si faible, le dernier.

La garde dit : « Ah !  » Je compris, je compris ! Je n’ai plus rien su. Rien. Je vis un prêtre qui prononça ce mot : «  Votre maîtresse. » Il me sembla qu’il l’insultait. Puisqu’elle était morte on n’avait plus le droit de savoir cela. Je le chassai. Un autre vint qui fut très bon, très doux. Je pleurai quand il me parla d’elle.

On me consulta sur mille choses pour l’enterrement. Je ne sais plus.

Je me rappelle cependant très bien le cercueil, le bruit des coups de marteau quand on la cloua dedans. Ah ! mon Dieu !

Elle fut enterrée ! enterrée ! Elle ! dans ce trou ! Quelques personnes étaient venues, des amies. Je me sauvai. Je courus.

Je marchai longtemps à travers des rues. Puis je rentrai chez moi.

Le lendemain je partis pour un voyage.

Hier, je suis rentré à Paris.

Quand je revis ma chambre, notre chambre, notre lit, nos meubles, toute cette maison où était resté tout ce qui reste de la vie d’un être après sa mort, je fus saisi par un retour de chagrin si violent que je faillis ouvrir la fenêtre et me jeter dans la rue. Ne pouvant plus demeurer au milieu de ces choses, de ces murs qui l’avaient enfermée, abritée, et qui devaient garder dans leurs imperceptibles fissures mille atomes d’elle, de sa chair et de son souffle, je pris mon chapeau, afin de me sauver. Tout à coup, au moment d’atteindre la porte, je passai devant la grande glace du vestibule qu’elle avait fait poser là pour se voir, des pieds à la tête, chaque jour, en sortant, pour voir si toute sa toilette allait bien, était correcte et jolie, des bottines à la coiffure.

Et je m’arrêtai net en face de ce miroir qui l’avait si souvent reflétée. Si souvent, si souvent, qu’il avait dû garder aussi son image.

J’étais là debout, frémissant, les yeux fixés sur le verre, sur le verre plat, profond, vide, mais qui l’avait contenue tout entière, possédée autant que moi, autant que mon regard passionné. Il me sembla que j’aimais cette glace — je la touchai, — elle était froide ! Oh ! le souvenir ! le souvenir ! miroir douloureux, miroir brûlant, miroir vivant, miroir horrible, qui fait souffrir toutes les tortures ! Heureux les hommes dont le cœur, comme une glace où glissent et s’effacent les reflets, oublie tout ce qu’il a contenu, tout ce qui a passé devant lui, tout ce qui s’est contemplé, miré dans son affection, dans son amour ! Comme je souffre ! Je sortis et, malgré moi, sans savoir, sans le vouloir, j’allai vers le cimetière.

Je trouvai sa tombe toute simple, une croix de marbre, avec ces quelques mots : « Elle aima, fut aimée, et mourut. »

Elle était là, là-dessous, pourrie ! Quelle horreur ! Je sanglotais, le front sur le sol.

J’y restai longtemps, longtemps. Puis je m’aperçus que le soir venait. Alors un désir bizarre, fou, un désir d’amant désespéré s’empara de moi. Je voulus passer la nuit près d’elle, dernière nuit, à pleurer sur sa tombe. Mais on me verrait, on me chasserait. Comment faire ? Je fus rusé. Je me levai et me mis à errer dans cette ville des disparus. J’allais, J’allais. Comme elle est petite cette ville à côté de l’autre, celle où l’on vit ! Et pourtant comme ils sont plus nombreux que les vivants, ces morts. Il nous faut de hautes maisons, des rues, tant de place, pour les quatre générations qui regardent le jour en même temps, boivent l’eau des sources, le vin des vignes et mangent le pain des plaines.

Et pour toutes les générations des morts, pour toute l’échelle de l’humanité descendue jusqu’à nous, presque rien, un champ, presque rien ! La terre les reprend, l’oubli les efface. Adieu !

Au bout du cimetière habité, j’aperçus tout à coup le cimetière abandonné, celui où les vieux défunts achèvent de se mêler au sol, où les croix elles-mêmes pourrissent, où l’on mettra demain les derniers venus. Il est plein de roses libres, de cyprès vigoureux et noirs, un jardin triste et superbe, nourri de chair humaine.

J’étais seul, bien seul. Je me blottis dans un arbre vert. Je m’y cachai tout entier, entre ces branches grasses et sombres.

Et j’attendis, cramponné au tronc comme un naufragé sur une épave.

Quand la nuit fut noire, très noire, je quittai mon refuge et me mis à marcher doucement, à pas lents, à pas sourds, sur cette terre pleine de morts.

J’errai longtemps, longtemps, longtemps. Je ne la retrouvais pas. Les bras étendus, les yeux ouverts, heurtant des tombes avec mes mains, avec mes pieds, avec mes genoux, avec ma poitrine, avec ma tête elle-même, j’allais sans la trouver. Je touchais, je palpais comme un aveugle qui cherche sa route, je palpais des pierres, des croix, des grilles de fer, des couronnes de verre, des couronnes de fleurs fanées ! Je lisais les noms avec mes doigts, en les promenant sur les lettres. Quelle nuit ! quelle nuit ! Je ne la retrouvais pas !

Pas de lune ! Quelle nuit ! J’avais peur, une peur affreuse dans ces étroits sentiers, entre deux lignes de tombes ! Des tombes ! des tombes ! des tombes. Toujours des tombes ! A droite, à gauche, devant moi, autour de moi, partout, des tombes ! Je m’assis sur une d’elles, car je ne pouvais plus marcher tant mes genoux fléchissaient.

J’entendais battre mon cœur ! Et j’entendais autre chose aussi ! Quoi ? un bruit confus innommable ! Etait-ce dans ma tête affolée, dans la nuit impénétrable, ou sous la terre mystérieuse, sous la terre ensemencée de cadavres humains, ce bruit ? Je regardais autour de moi !

Combien de temps suis-je resté là ? Je ne sais pas. J’étais paralysé par la terreur, j’étais ivre d’épouvante, prêt à hurler, prêt à mourir.

Et soudain il me sembla que la dalle de marbre sur laquelle j’étais assis remuait. Certes, elle remuait, comme si on l’eût soulevée. D’un bond je me jetai sur le tombeau voisin, et je vis, oui, je vis la pierre que je venais de quitter se dresser toute droite ; et le mort apparut, un squelette nu qui, de son dos courbé la rejetait. Je voyais, je voyais très bien, quoique la nuit fut profonde. Sur la croix je pus lire : « Ici repose Jacques Olivant, décédé à l’âge de cinquante et un ans. Il aimait les siens, fut honnête et bon, et mourut dans la paix du Seigneur. »

Maintenant le mort aussi lisait les choses écrites sur son tombeau. Puis il ramassa une pierre dans le chemin, une petite pierre aiguë, et se mit à les gratter avec soin, ces choses. Il les effaça tout à fait, lentement, regardant de ses yeux vides la place où tout à l’heure elles étaient gravées ; et du bout de l’os qui avait été son index, il écrivit en lettres lumineuses comme ces lignes qu’on trace aux murs avec le bout d’une allumette :

« Ici repose Jacques Olivant, décédé à l’âge de cinquante et un ans. Il hâta par ses duretés la mort de son père dont il désirait hériter, il tortura sa femme, tourmenta ses enfants, trompa ses voisins, vola quand il le put et mourut misérable. »

Quand il eut achevé d’écrire, le mort immobile contempla son œuvre. Et je m’aperçus, en me retournant, que toutes les tombes étaient ouvertes, que tous les cadavres en étaient sortis, que tous avaient effacé les mensonges inscrits par les parents sur la pierre funéraire, pour y rétablir la vérité.

Et je voyais que tous avaient été les bourreaux de leurs proches, haineux, déshonnêtes, hypocrites, menteurs, fourbes, calomniateurs, envieux, qu’ils avaient volé, trompé, accompli tous les actes honteux, tous les actes abominables, ces bons pères, ces épouses fidèles, ces fils dévoués, ces jeunes filles chastes, ces commerçants probes, ces hommes et ces femmes dits irréprochables.

Ils écrivaient tous en même temps, sur le seuil de leur demeure éternelle, la cruelle, terrible et sainte vérité que tout le monde ignore ou feint d’ignorer sur la terre.

Je pensai qu’elle aussi avait dû la tracer sur sa tombe.

Et sans peur maintenant, courant au milieu des cercueils entrouverts, au milieu des cadavres, au milieu des squelettes, j’allai vers elle, sûr que je la trouverais aussitôt.

Je la reconnus de loin, sans voir le visage enveloppé du suaire.

Et sur la croix de marbre où tout à l’heure j’avais lu : «  Elle aima, fut aimée, et mourut.  »

J’aperçus :

« Etant sortie un jour pour tromper son amant, elle eut froid sous la pluie, et mourut. »

Il paraît qu’on me ramassa, inanimé, au jour levant, auprès d’une tombe.

پل میرابو

گیوم آپولینر

 

زیر پل میرابو رود سن جاریست

چون عشق هامان

باید به خاطر سپرد

پیوسته شادی ازپی غم می آید.

 

شب می آید و زمان نواخته می شود

روزها درگذرند و من می مانم

 

ما دست در دست هم و رو در رو

تا آن هنگام که زیر بازوانمان

نگاه های ابدی و موجی بس خسته جاریست

 

شب می آید و زمان نواخته می شود

روزها درگذرند و من می مانم.

 

عشق چون آب روان در گذر است

عشق اندر گذر است

آرام به سان زندگی

تند و تیز به سان آرزو

 

شب می آید و زمان نواخته می شود

روزها در گذرند و من می مانم

 

روزها و هفته ها درگذرند

نه زمانی که گذشت

باز میگردد و نه عشق

زیر پل میرابو رود سن جاریست.

 

ترجمه : نیلوفر حسامی

Pont Mirabeau

Sous le pont Mirabeau coule la seine

Et nos amours

Faut_il qu’il m’en souvienne

La joie venait toujours après la peine.

Vient la nuit sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure

Les mains dans les mains restons face à face

Tandis que sous

Le pont de nos bras passe

Des éternels regards l’onde si lasse.

Vient la nuit sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure.

L’amour s’en va comme cette eau courante

L’amour s’en va

Comme la vie est lente.

Et comme l’Espérance est violente

Vient la nuit sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure

Passent les jours et passent les semaines

Ni temps passé

Ni les amours reviennent

Sous le pont Mirabeau coule la seine.

Quelques citations de Simon de Beauvoir:

چند نقل قول از سیمون دوبووار

 

Une femme libre est exactement le contraire d’une femme légère
یک زن آزاد کاملا برعکس یک زن جلف است .

Changez votre vie aujourd’hui. Ne pariez pas sur l’avenir, agissez maintenant, sans délai.
امروز زندگیتون رو عوض کنید . روی فردا شرط بندی نکنید ،الان عمل کنید ، فورا .

Une femme qui n’a pas peur des hommes leur fait peur .
زنی که از مردها نمی ترسد آنها را می ترساند.

La vie est comme un pendule qui oscille de droite à gauche, de la souffrance à l’ennui.
زندگی مثل یک آونگ است که از راست به چپ در نوسان است ، از رنج به اندوه.

Le présent n’est pas un passé en puissance, il est le moment du choix et de l’action.
زمان حال گذشته بالقوه نیست ، آن لحظه انتخاب و عمل است .

L’homme sérieux est dangereux ;il est naturel qu’il se fasse tyran.
مرد جدی خطرناک است ; طبیعی است که او باید مستبد باشد .

Un enfant , c’est un insurgé.
یک بچه ، یک عصیانگر است .

    سوگند تهمتنی

در دلم می گرید

پل ورلن

 

در دلم می گرید

به سان شهر که بارانیست

چیست این اندوه

که در دلم رخنه می کند؟

 

ای ترنم ملایم باران

بر زمین و بر بام ها

برای دلی ملول و دلتنگ

آه ای ترانه باران!

 

بی بهانه می گرید

در این دل نومیدم

چه چیزی!هیچ خیانتی در کار نیست؟

این سوگ بی دلیل است.

 

این بالاترین رنج است

که نمیدانم چرا

بی عشق و بی کینه

دل من چنین دردمند است.

 

Il pleure dans mon cœur

Paul Verlaine

Il pleure dans mon cœur
Comme il pleut sur la ville ;
Quelle est cette langueur
Qui pénètre mon cœur ?

Ô bruit doux de la pluie
Par terre et sur les toits !
Pour un cœur qui s’ennuie,
Ô le chant de la pluie !

Il pleure sans raison
Dans ce cœur qui s’écœure.
Quoi ! nulle trahison ?…
Ce deuil est sans raison.

C’est bien la pire peine
De ne savoir pourquoi
Sans amour et sans haine
Mon cœur a tant de peine !

ترجمه از نیلوفر حسامی

تیرباران شدگان

ویکتور هوگو

مرگ در همه جا، هیچ شکایتی نیست.
ای گندمی که تقدیر درو می کندت، پیش از آن که رسیده باشی !
ای مردم!

می­برندشان، سینۀ دیوار دهشتناک
دل انگیز است. باد مخالف می کوبد بر سینۀ شان.
رو به سربازی که مهیایش می­ کند، می­ گوید: بدرود برادر.
زن می­ گوید: – مردِ من را کشته­ اند. دیگر کافی است.
خطایی کرده؟ بر حق بوده؟ نمی دانم
لیک می­دانم که شانه به شانه بر دوش کشیده­ ایم تیره­ بختی را ؛
او هم بند من بود؛ اگر این مرد را از من بگیرید مرا با زندگی دگر چه کار.
کنون که مرده است من نیز باید بمیرم. ممنون.
بر سر هر چهارراه، انباشته می شوند بر روی هم جنازه ها
بیست دختر جوان می گذرند، در گروهی سیاه پوش،
آواز می خوانند؛ زیبایی و آسودگی معصومانه شان جمعیت هراسان را نگران می کند؛
عابری بر خود می لرزد. به دلرباترینشان می­گوید: به کجا می­روید؟
زبان بگشایید. می گوید: گمانم تیربارانمان خواهند کرد.
صدایی مرگبار سربازخانۀ لوبو را فرا می گیرد؛
رعدی که مقبره را گشوده و می­ بندد.
آنجا تلی از انسان­ها تیرباران می شوند؛

هیچ کس نمی گرید؛
گویی که مرگ تأثیری بر آن ها ندارد،
گویی می خواهند از این دنیای خشن، معیوب و حزن انگیز سراسیمه بگریزند
گویی این آزادی خوشایندشان است.
هیچ صدایی برنمی ­آید.
نوه و پدربرزگ را سینۀ همان دیوار می­ برند و پدربزرگ ریشخند می کند،
و فرزند موطلایی و شاداب با خنده فریاد می زند: آتش! […]

ویکتور هوگو، سال وحشتناک

ترجمه: مصطفی شالچی

Les fusillés

Victor Hugo

… Partout la mort. Eh bien, pas une plainte.
Ô blé que le destin fauche avant qu’il soit mûr !
Ô peuple !

On les amène au pied de l’affreux mur.
C’est bien. Ils ont été battus du vent contraire.
L’homme dit au soldat qui l’ajuste : Adieu, frère.
La femme dit : – Mon homme est tué. C’est assez.
Je ne sais s’il eut tort ou raison, mais je sais
Que nous avons traîné le malheur côte à côte ;
Il fut mon compagnon de chaîne ; si l’on m’ôte
Cet homme, je n’ai plus besoin de vivre. Ainsi
Puisqu’il est mort, il faut que je meure. Merci. –
Et dans les carrefours les cadavres s’entassent.
Dans un noir peloton vingt jeunes filles passent ;
Elles chantent ; leur grâce et leur calme innocent
Inquiètent la foule effarée ; un passant
Tremble. – Où donc allez-vous ? dit-il à la plus belle.
Parlez. – Je crois qu’on va nous fusiller, dit-elle.
Un bruit lugubre emplit la caserne Lobau ;
C’est le tonnerre ouvrant et fermant le tombeau.
Là des tas d’hommes sont mitraillés ; nul ne pleure ;
Il semble que leur mort à peine les effleure,
Qu’ils ont hâte de fuir un monde âpre, incomplet,
Triste, et que cette mise en liberté leur plaît.
Nul ne bronche. On adosse à la même muraille
Le petit-fils avec l’aïeul, et l’aïeul raille,
Et l’enfant blond et frais s’écrie en riant : Feu ! […]

Victor Hugo, L’année terrible