dites_moi vos trois mots préférés !


جلسه ی اول وراندا را در یک روز تقریبا سرد شروع کردیم. یک ساعت پیش از شروع کلاس، توی کافه ی موزه ی بتهوون جمع شدیم و در مورد شیوه ی تدریس جلسه ی ابتدایی حرف زدیم. همه چیز خوب پیش می رفت اما هر کدام از ما چهار نفر، یک حس مشترک داشتیم: هیجان توام با دلشوره! استاد شالچی همانطور که آرام چایش را می نوشید توضیح داد این که کمی هیجان زده باشیم کاملا طبیعی است. حتی معروف ترین آدم هایی که هر روز روی استیج ترانه می خوانند، این حس را قبل از هر اجرا تجربه می کنند. فکر کردم برای استاد، بعد از تجربه ی سال ها تدریس این حس شبیه پیدا کردن یک چیز شگفت میان یک ریتم روتین باشد و آن چیز شگفت همیشه و همیشه خود انسان است. یک دانشجوی جدید، دنیای جدیدی را با خودش به کلاس می آورد.

اولین چیزی که استاد بعد از ورودش به کلاس از بچه ها خواست این بود که همه ی کلماتی را که شنیده اند و فکر می کنند فرانسوی است، بیان کنند. نتیجه ی تلاش سیزده زبان آموز یک تابلوی پر از کلمه ی فرانسوی بود! حتی برای منی که نزدیک به دو سال است با زبان فرانسه در ارتباطم، هنوز برایم دیدن یک تابلوی پر از کلمات فرانسه که احتیاجی به یادگیری شان نداری، وجد آور است. اینجاست که آدم می فهمد، هیچ وقت احتیاجی نیست از صفر صفر شروع کنی. همیشه از هر زبان چند کلمه ای به گوشَت خورده. البته فرانسه بسیار بیشتر!

کلاس ادامه پیدا می کرد و ما رسیدیم به آن نقطه که بچه ها باید یاد می گرفتند چه طور معنای کلمه ای فارسی که در ذهنشان دارند را به فرانسه از ما بپرسند. و خوب چه طور شروع کردیم؟ واقعا چه چیز جالب تر از آن است که آدم یاد بگیرد که معنای سه کلمه ای که زندگیش حول محور آن می گردد، به فرانسه چه می شود؟ کار، سفر، بچه، خانه داری، ورزش، سلامتی، سفر و حتی چانه زنی و تناقض! کلماتی که شاید از بس در روز به آن فکر می کنیم، که زودتر از هر کلمه ی دیگر به ذهن متبادر می شوند و خوب، چه بهتر که معنایش را در بقیه ی زبان ها هم بدانیم. مگر نه؟

کلاس پیش می رود و بچه ها خوب با هم کنار می آیند تقریبا هر کس با بغل دستی اش دوست شده. کم کم اسم همدیگر را یاد گرفته ایم اما گاهی اشتباه می کنیم. خوب چه کنیم؟ وقت تمرین اعداد، استاد توپ کوچکی از کیفش در می آورد. به همه ی ما یک عدد می دهد. من هفتم. ندا هشت، مونا نه، شهرزاد ده، استاد هفده. توپ دست هر کس که باشد باید یک عدد انتخاب کند و توپ را به سمت صاحب عدد بیندازد. استاد خودش ایستاده و اوضاع را کنترل می کند. هر وقت اسم و شماره ی همکلاسی ها یادمان رفت، با صدای بلند یادآوری می کند.

ساعت دو و کلاس تمام شده. به نظر می آید همه از آن پوسته ی خشک و رسمیمان بیرون آمده ایم. هنوز هوا سرد است اما فکر می کنم همه دلگرمیم به چیزی که دارد در این کلاس شکل می گیرد: دوستی و زبان آموزی.

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید